پارت شصت و یک :



مثل تمام زندگی که برای من طوری گذشت که در مقابل هر چه اتفاق می‌افتاد سکوت می‌کردم و تسلیم می‌شدم، این بار هم سکوت می‌کنم و سعی می‌کنم حرفی نزنم. مادربزرگ از خبر شنیدن رفتن به زادگاهش بسیار خوشحال می‌شود. در سکوت همه چیز را جمع می‌کنم و راهی همان قبرستانی می‌شویم که محل اقامتمان است. بازگشت این بار ما به آنجا یک تفاوت بسیار بزرگ دارد. تنها یک اتاق برای اقامت ما وجود دارد و خواه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مومنی

    1

    هیی روزگار

    ۴ هفته پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    عزیزم

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️