بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت شصت و یک :
مثل تمام زندگی که برای من طوری گذشت که در مقابل هر چه اتفاق میافتاد سکوت میکردم و تسلیم میشدم، این بار هم سکوت میکنم و سعی میکنم حرفی نزنم. مادربزرگ از خبر شنیدن رفتن به زادگاهش بسیار خوشحال میشود. در سکوت همه چیز را جمع میکنم و راهی همان قبرستانی میشویم که محل اقامتمان است. بازگشت این بار ما به آنجا یک تفاوت بسیار بزرگ دارد. تنها یک اتاق برای اقامت ما وجود دارد و خواه

لطفا صبر کنید...

مومنی
1هیی روزگار