پارت صد و بیست و دوم :


این‌بار حواسش جمع بود که درست رخت و لباس کند.

شانه را به موهای سیاه و براقش کشید و در آینه نگاه کرد. دیگر ردی از کتک سختی را که خورده بود نمی‌دید. دلش اما درد می‌کرد. نه فقط این‌که یقین داشت دخترعموی چشم سیاهش، هرگز دلش را به او نخواهد داد. تلگراف امروز، شور و ظن به جانش انداخته بود.

شال را روی صورتش کشید و دوباره به آینه نگاهی انداخت. نایب گفته بود:

- س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!