پارت صد و چهارم :
نیاز نبود که صدای دقالباب را بشنود تا به سمت در کوچه پا تند کند. مهرخ انگار که بال درآورده باشد در حیاط خانهی ایلماه میدوید. قبل از اینکه اردشیر کلون مردانه را بکوبد، نوای پوتینهایش را از کوچه شنیده بود.
لبخند روی لبهای ایلماه نشست. فیروزه با ذوق بالا پرید:
- حکما گهگه اردشیرمه.
خواست دنبال مهرخ بدود که ایلماه دستش را گرفت و نگذاشت. میخواس
لطفا صبر کنید...

م.ر
0چه قلمی عالی🤗❤️