پارت صد و چهارم :


نیاز نبود که صدای دق‌الباب را بشنود تا به سمت در کوچه پا تند کند. مهرخ انگار که بال درآورده باشد در حیاط خانه‌ی ایلماه می‌دوید. قبل از این‌که اردشیر کلون مردانه را بکوبد، نوای پوتین‌هایش را از کوچه شنیده بود.

لبخند روی لب‌های ایلماه نشست. فیروزه با ذوق بالا پرید:

- حکما گه‌گه اردشیرمه.

خواست دنبال مهرخ بدود که ایلماه دستش را گرفت و نگذاشت. می‌خواس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چه قلمی عالی🤗❤️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!