از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و هشتاد و هشتم :
این اتاق تنها یک حسن داشت؛ اینکه زمانی افروز و صراف را در دل خودش پناه داده بود. چشم بست و دم عمیقی از هوای اتاق گرفت. مهران صدایش زد.
- جز لحاف تشک عالمه هیچی تو این اتاق نذاشتن بمونه. بعدا که فریدون و افسانه رفتن، مریم خانم گفت این خونه رو کلا خالی کنن. دیگه قابل زندگی کردن نبود. هر روز یه گوشهش میریخت پایین... چند سال پیش که من و صدیقه بازنشسته شدیم، اومدیم اینجا رو بازسازی کنیم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشی همراه همیشگی و مهربونم❤️ دلت سبز.
۶ ماه پیش...
1سلام و خسته نباشید پارت ارسال نمیکنید🌷
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۶ ماه پیشسهیل۲۹
2یک اشتباه یک گناه..زندگی یک طایفه رو دگرگون کرد
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢💔
۶ ماه پیشاریادخت
0جا داره از جمله ۲۶ کی ... برای عباد روباه پیازخور به کار ببرم
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😁😁😁
۶ ماه پیشپرنیا
0خوبه که عطا داره همه رو انقدر خوب میشناسه زندگی رو به همه حروم کرده این بیشرف
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢طفلی افروز که این همه ادم داشت و بیکس موند.
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
4وقتی میخونم واقعاً برای بعضی از شخصیت های رمان ناراحت میشم خیلی غم انگیز و دلشکسته🥲💜💜💜
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مرسی از اینکه غرق میشید توی رمان🥰
۶ ماه پیشم.ر
2یه زندگی سراسر غم وبدبختی 😥😥😥
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔😢عالمهی بیچاره
۶ ماه پیشراز
2چرا تموم شد جوابش چی بود
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
1ممنون و سپاس به فاطمه بانوی عزیز بابت رمان بی نظیرش عالی بود خدا قوت 💞💞💞💞💞💞