پارت سی و یک :

حدود شش ماه گذشته بود. شش ماهی که نه فقط تقویم، که خودِ جهانِ من رو زیر و رو کرده بود.
از اون شب‌های روشن کاپادوکیا برگشتیم، و انگار با خودمون یه جعبه‌ی جادویی آورده بودیم پر از نور. اون نور، آروم آروم تو زندگی روزمره‌مون پخش شد. اولین تغییر بزرگ، خونه‌مون بود.
خونه‌ی قبلی رو دوست داشتم، اما هر گوشه‌ش بوی تنهایی می‌داد. حالا، ما احتیاج به جایی داشتیم که فقط "ما" رو به یاد بیاره،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    1

    مطمئنم کارشوهرسابقشه میخوادازیزدان انتقام بگیره

    ۱۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    وای چه وحشتناک یعنی کارشوهرقبلی ؟؟؟؟

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    2

    این دیگه چه بدبختی بود این بیچاره ترانه توش افتاد چرا فک میکنم کار مهدی یه

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️