افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت شصت و چهارم :
قلب پناه نیز بهمانند طبل جنگی شروع به تپیدن کرد، این مالکیت برایش شیرین بود، کارخانهی قند در دلش راه افتاده بود و نفهمید که چطور لرز خفیفی به جان پاهایش افتاد. دخترک فروشنده با لباس زرشکی رنگ پوشیدهای به سمت پناه رفت.
پناه بدون آن که آن را بپوشد پرسید:
«هم سایز همین لباس تنمه؟»
دخترک آرهای گفت که دوباره پناه زبان باز کرد:
«هر دو تا لباس رو برمیدارم.»
و سپس با کمک د
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خدا به دادش برسه
۸ ماه پیشفاطمه
1دقیقا همینطوره 😄
۸ ماه پیشهانیه
2ای پناه زرنگ خوب بلدی حال آصف رو دگرگون کنی هااااا😂✨👌🏻
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
اونم چه جورم
۸ ماه پیشمحیا
2حتما که این دگرگونی خوبه 🥰🥰🥰ولی نمیدونم چرا من به جای اونا خجالت کشیدم تو اون شلوغی 😅😅😅😅
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
صددرصد! نه دیگه از پاساژ اومدن بیرون دختر 😂
۸ ماه پیشراز
3همچی رو ول کنین کول کردن پناه رو بچسبین
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂 ای کلک
۸ ماه پیشآمنه
3عالیه عالی بود خیلی زیبا بیان کردید احساس یک مرد برای عشق والبته حیله های زنان برای اینکه اونها اول اعتراف نکند که عاشق هستند والبته بگم که اول زن عاشق میشه اما دوست شخص مقابل به عشق اعتراف کنه برای زنهای عادی غرور حساب میکنم ولی پناه بیشتر ترس هست
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دقیقا خداروشکر که تونستم همچین اثری بذارم
۸ ماه پیشسوگند
4❣️💙💚🩵💜🧡💛🩷❤️عالی عالی محشر لایک داری بانو جان 😘😘😘😘
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم که
۸ ماه پیشهناسه
4❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️👰 ♂️
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂
۸ ماه پیشسرو
6خدا آصف رو برای پناه نگه داره
۸ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
چه دعای قشنگی
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
3عالی بود عزیزم پناه شیطونی میکنه دیگه بیچاره آصف😍🤭