گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت بیست و یک :
شانهای بالا میاندازم با اینکه میدانم نمیبیند.
- بیخیال! حالا چرا الان اومدن؟ نفس دنیا اومد یه زنگ به زنعمو نزدن. چی شد الان یادشون افتاد؟
پشتش را به پنجره تکیه میدهد. نیم نگاهی به اتاق میاندازد و با همان آرامش جواب میدهد.
- اومده آب مرواریدشو عمل کنه. هفتهی پیش بیسر و صدا اومده با عمو مجتبی، نوبت عمل گرفته و برگشته. فکر کنم یه هفته ده روزی اینجا باشه.
بی اراده مÛ

لطفا صبر کنید...

م.ر
0چقدر گناه داره شیرین 😥😥ولی وحید حق داره تفاوت سنی زیاده بعضی آدمو بچه دیدن دیدشون عوض نمیشه😥😥