پارت بیست و یک :

شانه‌ای بالا می‌اندازم با اینکه می‌دانم نمی‌بیند.
- بی‌خیال! حالا چرا الان اومدن؟ نفس دنیا اومد یه زنگ به زنعمو نزدن. چی شد الان یادشون افتاد؟
پشتش را به پنجره تکیه میدهد. نیم نگاهی به اتاق می‌اندازد و با همان آرامش جواب می‌دهد.
- اومده آب مرواریدشو عمل کنه. هفته‌ی پیش بی‌سر و صدا اومده با عمو مجتبی، نوبت عمل گرفته و برگشته. فکر کنم یه هفته ده روزی اینجا باشه.
بی اراده مÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چقدر گناه داره شیرین 😥😥ولی وحید حق داره تفاوت سنی زیاده بعضی آدمو بچه دیدن دیدشون عوض نمیشه😥😥

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اره. ولی کو دلی که اینو بفهمه. بچه‌م عاشقه.🥰

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️