پارت دویست و شصت و سوم :

باران شاهد این احوال مرد در این شب بود که فاصله‌ی رخ کم کرده با رخ رامی محض نوازش پوستش با نفس‌های او و خیره به چشمان بسته‌اش گیر کرده در تله‌ای که زیبایی او برای نگاهش جا گذاشته بود، همانجا در آن نقطه‌ی پر آرامشی که از تافته‌ی دنیا برایش جدا بافته بودند، خشکی گردنش را برای ساعت‌ها خیرگی به رامی به جان خرید و لب که برهم زد، جای صدا را هم احساس پر کرد و اجازه داد حرف دلش رو به رامدخت ابر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    ولی کسی که نخوندش نمیدونه این "هوم" چه داستان قشنگی داره😭💋قدرت نویسنده🛐🛐🛐

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    من مزدک پایدار،تا ابد لشکر تک نفره تم:))))

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخ چقدر سخته این زندگی 😔😔💔

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️