پارت دویست و شصت و دوم :

وقت خواب اهالی ناجوری از راه رسیده بود، گذشته از همه آن‌هایی که به خواب تن داده بودند؛ در مقصد راه بامداد، حتی هیلایی که پس از مصرف مواد به آرامش رسیده بود هم درحال تجربه‌ی خوابی شیرین بود اما آن مقصد یک بیدار داشت، آن هم هومن که پس از بالا رفتن از راه‌پله‌ی فلزی به اتاق بامداد رسید و با ورود به اتاق توانست در کمترین زمان جعبه‌ای حاوی تعدادی ورق قرص پیدا کند. او که روی پاهایش نشست و نفس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای...چقدر دیالوگ اول هومن خوب بود:)) مزدک پیش رامی یه مزدک دیگه ست...مزدکی که انگار این ملایمتو فقط پیش رامی میشه دید یا شایدم مستانه..

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مزدک کنار رامی همون آدمیه که فرصت زندگی روشنش رو ازش گرفتن...

    ۷ ماه پیش
  • صدف

    1

    مزدک چه راحت می ره تو اتاق رامی یو میاد

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    آخی بچم هومن 🥺خیلی سخته که برای همه احساس مسئولیت کنی واز جون دل براشون مایه بزاری وکسی تلاشت رو نبینه💔 مزدک بیچاره واقعاً گناه دار وعشق یکطرفه سخت ترش می کنه😭

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هومن طفلکم..

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️