ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و شصت و یک :
دورتر از دقایقی که این ملاقات را میان بامداد برزگر و کاوش ماندگار شکل داده بود، در خانهای که مقصد قدمهای بامداد بود، هومن در اتاق هیلا که گوشهای از زاویهی اتاق کز کرده و با زانوان جمع در سینهاش به خود میلرزید، به دیوار سوی دیگر اتاق تکیه زده و دستانش را پشت سر مخفی کرده بود. نگاه عسلی و غمزدهاش خیره به چشمان زیر افتادهی هیلا، او که دستانش را تا موهایش بالا برد و پس از کشیدن
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0هومن چقدر گناه داره خدایا...همش اینجوریه که میخواد به بقیه کمک کنه ولی دستش نمک نداره🥲