ضربهی آخر به قلم صدف رخشانی
پارت چهارده :
آیدا هم این ضربه را خورده بود.
نه یکبار، بلکه چندین بار؛ بلکه از چندین نفر...
او هم دردش همینطور بود؟همینطور جان میداد؟
الهی بمیرم برایش!
برای آن اشک هایش، آن نالههایش، برای حرفهای نگفتهاش!
دیدَم تار شده و اشک چشمهایمرا پر میکند.
به پهلو سوی بندها میچرخم.
نوای بهمن که شروع به شمارش معکوس کرده بود توی سرم میچرخد.
از سه دقیقه تنها یک دقیقه رد
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
گل مریم
0پارت هدیه به مناسبت یلدا نمیدی؟
۷ ماه پیش
صدف رخشانی | نویسنده رمان
چشم🤗
۷ ماه پیشگل مریم
1یه پااااارررت دیگه پلیززز
۷ ماه پیشAyda
0عالیییییی🥹❤️
۷ ماه پیشMee
3پریزاد دختر عاشقتم کیف کردم با کارت😁🥰🤣
۷ ماه پیشF.m
1به نظرم به هیچ *** تو این باشگاه نباید اعتماد کرد حتی کوروش
۷ ماه پیشF.m
2ایول کاری که باید هر دختری با پسرای مزاحم بکنه حقشون بود 😂
۷ ماه پیشF.m
6واییی آیدا کشته ان؟!!! نکنه پریزاد برای اینکه بفهمه کی این بلا رو سر آیدا آورده اومده اینجا
۷ ماه پیشعاطی
2جذاب مینویسی ممنون
۷ ماه پیشسهیل۲۹
1وااااو خدایا....عالی بوووووود
۷ ماه پیشNajva
2عالی ممنون🤍✨
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

غزال
0جوووووونننننن