پارت دویست و پنجاه و نهم :

آسمان رو به غروب رفت، حال آسمان تاریکی می‌طلبید و قصد داشت گرفتگی خود در انتهای روز زیر چهره‌ی تیره‌اش پنهان کند، چهره‌ای که آنقدر گرفته بود به ستارگان هم اجازه‌ی درخشش نمی‌داد. از ستارگان گذشته، ماه هم در این گرفتگی سهیم بود که تابش همیشگی را نداشت و اگر تمامی چراغانی شهر خاموش می‌شد، مهتاب چنان کم‌جان بود که با نبودنش تفاوتی نداشت. این حال شبی بود که برای همگان قابل پیش‌بینی بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    نکنه طبق یه قانون کلیشه ای قراره قلب یکی از کارکترا بشینه توی *** ی رامی،بجای قلب مریضش...اصن دلم نمیخواد قلب هیچ کدومشون باشه....جگرمون رو خون نکن تو رو خدا

    ۶ ماه پیش
  • نیا

    1

    این رمان کلا با کلیشه قهره.خیالت راحت

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    رامی رازت چیه؟بامداد داره پول جمع میکنه واست قلب بخره🙏

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    هیلا چرا مواد میکشید از اون اول؟نمیتونستم از اول درکش کنم زیاد...

    ۷ ماه پیش
  • ایوای

    0

    بیچاره نیکو😢

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    بعضی وقتا یه آدمای تو زندگیمون هستن که عقده های خودشون سر زندگیت خالی میکنن با دلیل های مزخرف توجیه های بیجا یکیشون همین یاسر🤬

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️