پارت هشتاد و چهارم :

به همکف که رسید، یاسمین را ندید.
قدم‌هایش ناخودآگاه تندتر شد و بی‌درنگ به سمت خروجی رفت.
به محض باز کردن در، باد خنکی به صورتش خورد و نفسش را برای لحظه‌ای برید.
باران نم‌نم می‌بارید.
نه آن‌قدر شدید که خیس کند، نه آن‌قدر آرام که نادیده گرفته شود.
از درگاه گذر کرد و روی پاگرد پله‌ها ایستاد.
سری چرخاند و به دنبال دختر گشت.
به محض آنکه او را در پیاده‌رو یافت، نفسی از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان امید
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان آنا و آناهیتا
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان لیلا دلنواز
رمان عاشقانه تراشه مرگ نیلوفر سامانی دنیای رمان یامور
رمان تراشه مرگ شخصیت رهام رهام
رمان تراشه مرگ محیط آزمایشگاه
رمان تراشه مرگ شخصیت دانیال دانیال
تصویر شخصیت یاسمین آریانفر در رمان تراشه مرگ یاسمین آریانفر
تصویر شخصیت شاهین در رمان تراشه مرگ شاهین
تصویر شخصیت یاسمین در رمان تراشه مرگ یاسمین
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    0

    اوه اوه اوضاع خیط شد شبح از کجا اومد. منتظر اتفاقای جدید باشیم .پس بگو چرا یاسمین ول کرد به حال خودش

    ۲ هفته پیش
  • Asal

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Asal

    0

    یاسمین حق داره که بی اعتماد باشه نسبت بهشون نسبت به شاهین چون از اولش حقیقت رو نشنید ازشون و خب قطعا این موضوع دردناکه براش.الخصوص که توی این ماجرا خانواده اشم حضور داشتن.

    ۲ هفته پیش
  • لاله

    0

    منم بودم به کسی که از اولش راستش رو بهم نگفته اعتماد نمیکردم.اما اگر بره پس دوقلوها و دانیال چی میشن؟

    ۱ ماه پیش
  • moon

    0

    متاسفانه بهش حق میدم،چرا باید کسی رو باور کنه سعی نکرد حداقل همون اول یکم واقعیتو بهش بگه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    اوو داشت کیارو میگفت پس واسه همین یاسمینو فرستاد

    ۲ ماه پیش
  • Asal

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁😁😁😁

    ۹ ماه پیش
  • تارا آرام

    0

    به نام خدا اولین نظری که در این پارت می دهم این است که کیا برگشتن ؟کیا آشنان؟🥺🤔😱 قراره شاهینو اذیت کنند؟ اعتراف می کنم گناه داره بچه چشمش می سوزه اذیت داره میشه...💔😢😓 نیلوییی خیلی جای حساسی تمومش کردی🫠🥲

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مربوط به موهبتش میشن💔🥺

    ۹ ماه پیش
  • تارا آرام

    0

    وای به نظر منم خیلی قشنگ بود این پارت یعنی اصلاً خیلی لذت بردم داشتم فکر می کردم که چقدر گذشته چقدر طول کشیده و چی شده که نیلوفر به این سطح فوق العاده رسیده، واقعا عالیه نمی دونم از کجا ولی هرچی و هرجوری باعث این هنر شده واقعاً دمش گرم، فوق العاده ای نیلوییی

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ای خداااا قلبم🥺🥺🥺 لطف داری قشنگ من❤️❤️✨️✨️✨️

    ۹ ماه پیش
  • تارا آرام

    0

    واقعا چقدر قشنگ،چقدر قشنگ، چقدر زیبا،آهنگ با متن،متن فوق العاده، بارون،تقابل این دو نفر، حس درماندگی،حس درد،ولی استوار موندن هم شاهین هم حتی یاسمین.این اعتراف، این صدا زدن دوباره یاسمین به اسم توسط شاهین، این اتصالو ارتباط روحی جذابی که داره شاهین با یاسمین، آرامشش و تسکین دردش و چشمش و حالش

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بووووس به تو❤️❤️❤️ عزیزدلمی

    ۹ ماه پیش
  • تارا آرام

    0

    واقعا قابل توصیف نیست من هی میگم دیگه این نظر آخرمه بعد باز یه چیزی یادم میاد،این حمایت شاهین،این تفکر و توجهش،سوختم براش وقتی گفت نابود شده با این تصادف💔😭... ولی به نظرم فعلا تموم کنم حرف از شاهینو که البته در واقع تمومی نداره،برم سراغ یاسمین،

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی از حضور فعالت قشنگم❤️❤️❤️

    ۹ ماه پیش
  • تارا آرام

    0

    یاسمین خیلی فوق العاده خیلی محکم انگار یه آدمی که ضربه خورده باشه بعد تازه بیدار شده باشه با اینکه گیج و منگه ولی خیلی درست مل می کنه حتی بانک مشخصه لجبازیش اما نمیشه بهش حق نداد دقیقاً یاسمینم به همون چیزی فکر کرد که ما هم فکر می کردیم اینکه هدف خود یاسمین بوده ادامه دارد

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    این دختر به شدت خوب و گوگولیه🥺🥺❤️❤️❤️منم خیلی دوسش دارم

    ۹ ماه پیش
  • شیرین

    0

    فکر کنم اون سایه های سیاه افراد ارجمند باشند اومدن یاسمین و شاهین وتحت نظر داشته باشن

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم❤️

    ۹ ماه پیش
  • شیرین

    1

    ولی این پارت خیلی از نظر من رمانتیک بود

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😍❤️✨️

    ۹ ماه پیش
  • شیرین

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    شاهین چون با یاسی اومده ایران،ارتباطش باهاش بیشتر شده و خب بیشتر تحت تاثیر قرار میگیره.البته قبلش هم درد داشت برای همین تو آزمایشگاه وارد محفظه آب می‌شد❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️