تراشه مرگ به قلم نیلوفر سامانی
پارت هشتاد و چهارم :
به همکف که رسید، یاسمین را ندید.
قدمهایش ناخودآگاه تندتر شد و بیدرنگ به سمت خروجی رفت.
به محض باز کردن در، باد خنکی به صورتش خورد و نفسش را برای لحظهای برید.
باران نمنم میبارید.
نه آنقدر شدید که خیس کند، نه آنقدر آرام که نادیده گرفته شود.
از درگاه گذر کرد و روی پاگرد پلهها ایستاد.
سری چرخاند و به دنبال دختر گشت.
به محض آنکه او را در پیادهرو یافت، نفسی از
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Asal
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Asal
0یاسمین حق داره که بی اعتماد باشه نسبت بهشون نسبت به شاهین چون از اولش حقیقت رو نشنید ازشون و خب قطعا این موضوع دردناکه براش.الخصوص که توی این ماجرا خانواده اشم حضور داشتن.
۲ هفته پیشلاله
0منم بودم به کسی که از اولش راستش رو بهم نگفته اعتماد نمیکردم.اما اگر بره پس دوقلوها و دانیال چی میشن؟
۱ ماه پیشmoon
0متاسفانه بهش حق میدم،چرا باید کسی رو باور کنه سعی نکرد حداقل همون اول یکم واقعیتو بهش بگه
۲ ماه پیشآرزو
0اوو داشت کیارو میگفت پس واسه همین یاسمینو فرستاد
۲ ماه پیشAsal
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁😁😁😁
۹ ماه پیشتارا آرام
0به نام خدا اولین نظری که در این پارت می دهم این است که کیا برگشتن ؟کیا آشنان؟🥺🤔😱 قراره شاهینو اذیت کنند؟ اعتراف می کنم گناه داره بچه چشمش می سوزه اذیت داره میشه...💔😢😓 نیلوییی خیلی جای حساسی تمومش کردی🫠🥲
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مربوط به موهبتش میشن💔🥺
۹ ماه پیشتارا آرام
0وای به نظر منم خیلی قشنگ بود این پارت یعنی اصلاً خیلی لذت بردم داشتم فکر می کردم که چقدر گذشته چقدر طول کشیده و چی شده که نیلوفر به این سطح فوق العاده رسیده، واقعا عالیه نمی دونم از کجا ولی هرچی و هرجوری باعث این هنر شده واقعاً دمش گرم، فوق العاده ای نیلوییی
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ای خداااا قلبم🥺🥺🥺 لطف داری قشنگ من❤️❤️✨️✨️✨️
۹ ماه پیشتارا آرام
0واقعا چقدر قشنگ،چقدر قشنگ، چقدر زیبا،آهنگ با متن،متن فوق العاده، بارون،تقابل این دو نفر، حس درماندگی،حس درد،ولی استوار موندن هم شاهین هم حتی یاسمین.این اعتراف، این صدا زدن دوباره یاسمین به اسم توسط شاهین، این اتصالو ارتباط روحی جذابی که داره شاهین با یاسمین، آرامشش و تسکین دردش و چشمش و حالش
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بووووس به تو❤️❤️❤️ عزیزدلمی
۹ ماه پیشتارا آرام
0واقعا قابل توصیف نیست من هی میگم دیگه این نظر آخرمه بعد باز یه چیزی یادم میاد،این حمایت شاهین،این تفکر و توجهش،سوختم براش وقتی گفت نابود شده با این تصادف💔😭... ولی به نظرم فعلا تموم کنم حرف از شاهینو که البته در واقع تمومی نداره،برم سراغ یاسمین،
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی از حضور فعالت قشنگم❤️❤️❤️
۹ ماه پیشتارا آرام
0یاسمین خیلی فوق العاده خیلی محکم انگار یه آدمی که ضربه خورده باشه بعد تازه بیدار شده باشه با اینکه گیج و منگه ولی خیلی درست مل می کنه حتی بانک مشخصه لجبازیش اما نمیشه بهش حق نداد دقیقاً یاسمینم به همون چیزی فکر کرد که ما هم فکر می کردیم اینکه هدف خود یاسمین بوده ادامه دارد
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
این دختر به شدت خوب و گوگولیه🥺🥺❤️❤️❤️منم خیلی دوسش دارم
۹ ماه پیششیرین
0فکر کنم اون سایه های سیاه افراد ارجمند باشند اومدن یاسمین و شاهین وتحت نظر داشته باشن
۱۰ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه عزیزم❤️
۹ ماه پیششیرین
1ولی این پارت خیلی از نظر من رمانتیک بود
۱۰ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😍❤️✨️
۹ ماه پیششیرین
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
شاهین چون با یاسی اومده ایران،ارتباطش باهاش بیشتر شده و خب بیشتر تحت تاثیر قرار میگیره.البته قبلش هم درد داشت برای همین تو آزمایشگاه وارد محفظه آب میشد❤️
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0اوه اوه اوضاع خیط شد شبح از کجا اومد. منتظر اتفاقای جدید باشیم .پس بگو چرا یاسمین ول کرد به حال خودش