مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و پنجم :
پشتسر بیبی راه افتادم و رفتم توی خونه. پلهها رو طی کردیم و وارد خونه شدیم. جلوی ورودی در ایستادم و به بیبی زل زدم. کنار بخاری نشست و بافتنیش رو دستش گرفت. مادرجون از آشپزخونه بیرون اومد و نگاهی به من انداخت. سلام کردم و جواب گرمی ازش گرفتم. کنار مادرجون نشست و گفت:
-این چیه دستت؟
بیبی گرهی به بافتنیش زد و گفت:
-همونی که خیلی دوست داری.
مادرجون با تعجب گفت:
-سگه؟
لطفا صبر کنید...
