پارت هفتاد و ششم :

فریبا لحظه ای به چشمان ایرج خیره شد و کمی بعد بی مقدمه گفت:

- بیا با هم از ایران بریم ایرج. من هر کاری لازم باشه میکنم که با هم به آرامش برسیم. تو تا وقتی اینجا باشی رنگ آرامش نمیبینی. یه مدت که دور بشی باز دلت آروم میگیره.
نگاه ایرج چند ثانیه به چهره ی جدی و مصمم فریبا ثابت ماند و عاقبت با صدای بلند خندید. خنده اش از روی ناباوری و استیصال بود اما خودش خوب میدانست مهاجرت برای کسی که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    1

    خدا کنه ایرج به این بچه جدیدی دیگه رحم کنه

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️