دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت چهل و پنجم :
احتمالا ترسیده بود ریون بلک بلایی سر من بیاره وکل روز به حال من فکر کرده بود.
_زوری نبود!
گنگ نگاهم کرد که جملهام رو ادامه دادم:
_یعنی به اجبار باهاش نرفتم.خودخواسته بود.برای اینکه خیالت راحت باشه باهام بدرفتاری هم نکرد،کتکم نزد!
لبخند زورکی روی صورتم چپاندم.
_اما صورتت چیزی دیگه میگه.
دستهام رو بالا بردم وگفتم:
_نه به اون مربوط نیست.درسته آدم افتضاحیه و روز وØ
لطفا صبر کنید...
