پارت چهل و پنجم :

احتمالا ترسیده بود ریون بلک بلایی سر من بیاره وکل روز به حال من فکر کرده بود.
_زوری نبود!
گنگ نگاهم کرد که جمله‌ام رو ادامه دادم:
_یعنی به اجبار باهاش نرفتم.خودخواسته بود.برای اینکه خیالت راحت باشه باهام بدرفتاری هم نکرد،کتکم نزد!
لبخند زورکی روی صورتم چپاندم.
_اما صورتت چیزی دیگه میگه.
دست‌هام رو بالا بردم وگفتم:
_نه به اون مربوط نیست.درسته آدم افتضاحیه و روز وØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️