دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت چهل و چهارم :
الارا..
توی تختم دراز کشیده بودم ولحاف رو تا زیرگردنم بالا کشیده بودم.
تقریبا هیچ کدوم از اعضای بدنم جز سرم بیرون نبود.
صرفا به خاطر اینکه به کلهام یه هوایی بخوره تا فکرم باز بشه.
ساعت ده شب بود ومن از بعد از ظهر دیگه چیزی نخورده بودم.
آخرین چیزی که خوردم در واقع نوشیدم؛ قهوهای بود که سر صبح کنار ریون بلک ،اون مرد_حرومزاده _ بی ادب که ذرهای شعور و انسانیت درونش رØ
لطفا صبر کنید...
