دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت چهل و ششم :
****
ساعت هشت صبح بود.من توی اتاق نشیمن درست روبه روی قفسه های کتاب ایستاده بودم حوصله هیچچیزو نداشتم.
درحالی که پشت سرهم خمیازه می کشیدم،انگشتم رو روی جلد کتاب ها کشیدم.
حس خوبی بهم میداد.مثل نواختن پیانو بود که من هرگز درش استعدادی نداشتم.
توی ذهنم به این فکر خندیدم.
بعد یاد پدرم افتادم.هرچقدر سعی کرد ومنو کلاس فرستاد،اما از من یه پیانیست در نیومد.
واقعیت

لطفا صبر کنید...

Ayda
0وای این دختر چرا انقدر اسکل میزنه😂