گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هشتاد و یک :
قسمت جلو جیپ با صفحهای فلزی از عقب جدا شده بود و جز صدای موسیقی عربی که پخش میشد و قهقههی کوتاه خندهای، صدای دیگری از جلو به گوش نمیرسید. چسبیده به زن روی یکی از صندلیها نشسته بودم و حس میکردم در سلولی تنگ، بدون راه فرار گیر افتادهام. نگاهی به زن انداختم و بیاختیار اشکهایم سرازیر شد. دستهایش را جلو آورد و روی دستهایم گذاشت.
- قرار بگر! همی بسه ببینن اترسی.
لطفا صبر کنید...

م
1دختره لجباز،اینم آخرین دسته گلیه که با لجبازی به آب دادی😠🥺