پارت صد و هشتاد و یک :



قسمت جلو جیپ با صفحه‌ای فلزی از عقب جدا شده بود و جز صدای موسیقی عربی که پخش می‌شد و قهقهه‌ی کوتاه خنده‌ای، صدای دیگری از جلو به گوش نمی‌رسید. چسبیده به زن روی یکی از صندلی‌ها نشسته بودم و حس می‌کردم در سلولی تنگ، بدون راه فرار گیر افتاده‌ام. نگاهی به زن انداختم و بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر شد. دست‌هایش را جلو آورد و روی دست‌هایم گذاشت.
- قرار بگر! همی بسه ببینن اترسی.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    دختره لجباز،اینم آخرین دسته گلیه که با لجبازی به آب دادی😠🥺

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️