گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت صد و هشتاد و دوم :
در با ضربهای ناگهانی باز شد و محکم به دیوار خورد. از جا پریدم و بیاختیار روی پاهایم بلند شدم. فاطمه هم ناخواسته خودش را عقب کشید و گوشههای چادرش در دستش مشت شد. سربازی هیکلی، با پوست تیره و شانههایی پهن، در حالیکه اخم تند و درهمی میان ابروهایش نشسته بود، داخل شد.
- شبیکم، لیش تصیحون؟¹
فاطمه دستش را سمتم دراز کرد.
- نحتاج دکتور، أختی مجروحه، ینزف یدیها.²
چشمهای

لطفا صبر کنید...

م
1حس می کنم فاطمه یه کاره ای بوده،مثل مردم عادی نیست رفتارش،خیلی با تجربه و روحیش قویه🤔🙏🏻❤️🌹