پارت صد و هشتاد :



عراقی‌ها یکی‌یکی از جیپ‌ها پایین پریدند و دور کامیون جمع شدند. صدای خنده و شوخی‌شان  بلند بود. بعضی با نوک پوتین به بدنه‌ی کامیون می‌زدند و بعضی سرک می‌کشیدند تا داخل را ببینند. لحنشان پر از تمسخر بود، واژه‌هایی که لازم نبود معنایش را بدانم تا بفهمم به چه می‌خندند. از میانشان مردی جلو آمد که لباسش تمیزتر از بقیه بود و روی شانه‌هایش ستاره‌های طلایی بیشتری برق می‌زد. دستش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    آره آزادشون می کنن،این کثافتای لاشخور قانون سرشون می شه ؟😡😡😡

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️