پارت صد و هفتاد و نهم :


از شکاف باریک در پشتی کامیون، دو جیپ نظامی را می‌دیدم که پشت سرمان در حرکت بودند. هوای داخل کامیون خفه و پر از بوی عرق و خاک بود. تکان‌های ناگهانی جاده، اسرا را به هم می‌کوبید و صدای زنجیرهایی که دور مچ بعضی‌ها بسته بودند، با هر دست‌انداز، سر و صدا می‌کرد. زانوهایم را بغل کرده و چشمم روی پوتین‌های خاکی اسرا ثابت مانده بود. ذهنم، بی‌اختیار، می‌رفت سمت سیروان و تصویر لحظه‌ای که ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    پس سیروان کجاست،زندست،چرا پیش بقیه اسرا نیاوردنش؟🥺

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️