پارت چهل و سوم :

بعد یک مکث تقریبا کوتاه اون دستش‌و به طرف من دراز کرد وگفت:
_حالت چطوره؟
نگاهم رو از روی انگشت های کشیده‌اش به سمت صورتش هدایت کردم.
موهای پرپشت جوگندمی داشت با پوست روشن ،چشم های کشیده وبینی پهن کوتاهی که یک زخم کهنه روش بود.یه خط باریک.
ریش هاش تقریبا بلند وبهم ریخته بودند.
دستش رو عقب کشید و در همان حین گفت:
_مثل اینکه لازمه اول خودم‌و معرفی کنم چون انگار از غریبÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    داداشمون داره گرفتار میشه🤣

    ۱۱ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    فععکر نکنم

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️