پارت صد و دوم :

به خونه که رسیدم از توی حیاط داد زدم:
-یا اهل البیت! من اومدم.
بی‌بی از در بیرون اومد و گفت:
-خوش اومدی ننه.
مادرجون از پشت سرم گفت:
-حالا چرا با داد اومدی؟
لبخند عریضی زدم و گفتم:
-چون با خبر خوش اومدم.
مادرجون دستی به پشتم زد و گفت:
-پس هدهد شدی؟ بگو ببینیم چیه این خبر خوب؟!
ابرو بالا انداختم و گفتم:
-نمی‌گم که! بپوشید بریم بیرون غذا بخوریم تا بگم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!