مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و دوم :
به خونه که رسیدم از توی حیاط داد زدم:
-یا اهل البیت! من اومدم.
بیبی از در بیرون اومد و گفت:
-خوش اومدی ننه.
مادرجون از پشت سرم گفت:
-حالا چرا با داد اومدی؟
لبخند عریضی زدم و گفتم:
-چون با خبر خوش اومدم.
مادرجون دستی به پشتم زد و گفت:
-پس هدهد شدی؟ بگو ببینیم چیه این خبر خوب؟!
ابرو بالا انداختم و گفتم:
-نمیگم که! بپوشید بریم بیرون غذا بخوریم تا بگم.
لطفا صبر کنید...
