پارت هفتاد و چهارم :

سامان چشمانش را به درز باریک در کمد چسباند و سایه ی همایون را دید که با همان کلافگی دستانش را از پشت به هم قلاب کرده و وسط اتاق راه میرود. همان وقت صدای همهمه بیرون از اتاق شنیده شد و میان ازدحام کارمندان شرکت کسی فریاد میزد «آتیشش»

همایون نگاهی وحشت زده به بهمن انداخت و همانطور بهت زده پرسید:

- درست شنیدم؟... گفت آتیش؟...
بهمن بدون هیچ حرفی به طرف در چرخید و همایون هم به Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عه من فکر کردم خونه خاله اش نمیاد باران .. خوبه اومده حداقل خیال ناهیدم راحتتره

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    چاره ای نداره فعلا

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️