پریا به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتاد :
سحر دنبالم داخل اتاق شد و گفت:
ـ چی شد؟! پدرام جواب داد؟!
مستاصل گفتم:
ـ نه. اصلا نمیدونم چی کار کنم. نکنه امید رضایت نده آریا از بازداشتگاه بیرون بیاد؟
آوا هم داخل اتاق شد و گفت:
ـ شما دو تا چرا انقدر مشکوک شدین؟
حالا مجبور شدم تمام ماجرا را برای آوا تعریف کنم. آوا پس از شنیدن حرفهایم لبش را گزید و گفت:
ـ وای! پریا خیلی کارت بد بوده!
با غصه گفتم:
ـ کار اÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😄خوب بود
۶ ماه پیشساناز
1🤍💜💛🧡🩵❤️🩶🤎💙🩷💐
۶ ماه پیشمیم
3هر دوتاشون اشتباه زیاد داشتن،هیچکدومم کوتاه نمیاد و لجبازی می کنن 😠🥺
۶ ماه پیشاسرا
2پویاکه نمی تونه نگه داره بقول پدرام خدابخیربگذرون🙏💋💞
۶ ماه پیشنورا
3واقعا به نکته مهمی در طلاق عاطفی زندگی زوج ها اشاره کردید. لجبازی و گذشت نکردن. خیلی لذت میبرم از قلمتون
۹ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
زنده باشین عزیزم. ممنونم نورا جان❤️
۹ ماه پیشزهرا
1آریا هم خیلی دیگ داره بد میکنه🥲
۹ ماه پیشZ.k
1ممنون خانم نعمتی عزیز خیلی زیبا اما تلخ😟
۹ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
انشاالله فردا تکلیف همه شخصیتها معلوم میشه
۹ ماه پیشLeila
1واای مرسی خانوم نعمتی عزیز عالی بودن 👏🌹
۹ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۹ ماه پیششکوه
6یه دونه ای عزیز دلم ممنون بابت احترام و علاقه ای که مثل همیشه به مخاطب میزاری وما رو چشم انتظار نزاشتی🥰🥰💝🙏🙏.
۹ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم❤️
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
0ای بابا بس کنین دیگه