پارت هشتاد و یک :

توی ماشین پدرام سفارش می‌‌کرد با آریا دهان به دهان نشوم و خودش موضوع را حل و فصل کند. من هم تلاش داشتم به حرف پدرام عمل کنم. دم در خانه، پدرام زنگ زد و در بدون پرسش باز شد. بالا رفتیم و آریا را مقابل در دیدیم. مانند دو غریبه به هم نگاه کردیم. لاغر شده و زیر چشمانش گود افتاده بود. چسبی هم روی پیشانی‌‌اش بود که نشان از کتک‌‌کاری مفصل با امید می‌‌داد. بدون حرفی به سمت اتاق پویا راه افتادم. ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام

    0

    عالی بود خدا قوت

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۴ ماه پیش
  • نسترن

    0

    💔💔💔💔💔💔💔💔چ غم انگیز

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🩷🤎🩶🩶💙🩵🧡💛💜🤍💚

    ۴ ماه پیش
  • میم

    1

    خیلی غم انگیز بود 😔😔😔🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    2

    بیچاره بچه ها🙏💋💞

    ۴ ماه پیش
کپی شد!