پارت هشتاد و یک :

توی ماشین پدرام سفارش می‌‌کرد با آریا دهان به دهان نشوم و خودش موضوع را حل و فصل کند. من هم تلاش داشتم به حرف پدرام عمل کنم. دم در خانه، پدرام زنگ زد و در بدون پرسش باز شد. بالا رفتیم و آریا را مقابل در دیدیم. مانند دو غریبه به هم نگاه کردیم. لاغر شده و زیر چشمانش گود افتاده بود. چسبی هم روی پیشانی‌‌اش بود که نشان از کتک‌‌کاری مفصل با امید می‌‌داد. بدون حرفی به سمت اتاق پویا راه افتادم. نØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام

    0

    عالی بود خدا قوت

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۶ ماه پیش
  • نسترن

    0

    💔💔💔💔💔💔💔💔چ غم انگیز

    ۶ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🩷🤎🩶🩶💙🩵🧡💛💜🤍💚

    ۶ ماه پیش
  • میم

    1

    خیلی غم انگیز بود 😔😔😔🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    2

    بیچاره بچه ها🙏💋💞

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️