پارت هفتاد و هفتم :

** ***
آریا تا نیمه‌‌شب به خانه نیامد. بچه‌‌ها در حالی که سراغش را می‌‌گرفتند به خواب رفتند. دلم نمی‌‌خواست با او تماس بگیرم. قلبم از دستش شکسته بود اما از طرفی هم نگرانش بودم. می‌‌ترسیدم با وضعیتی که از خانه بیرون رفته بود بلایی بر سرش آمده باشد. ساعت یک شب با همراهش تماس گرفتم. چند بوق خورد و قطع شد. مشخص بود که با دیدن نام من تماس را قطع کرده. بغض تلخی گلویم را بست و چشمانم از اشک تر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💛💙💜🩵💚🤎🩶🩶🩷❤️🧡🤍

    ۴ ماه پیش
  • نسترن

    1

    خیلی خوب شد که اخراج شد

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    0

    آریابایدمحکم جواب فرنوش میداداینکه ازقبل اون نمی خواست🙏💞💋

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    واقعا خیلی وقیحه این فرنوش،اینا خیلی وقته ازدواج کردن،تازه پای اون دوتا بچه بی گناهم وسطه،چطور می تونه اینطور زندگیشون بهم بریزه در کمال بی رحمی و بی شرمی 😠😠

    ۴ ماه پیش
  • نوا

    3

    امیدوارم عقل و منطقشون بتونه احساساتشون رو حمایت کنه . عالی نویسنده جان

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۶ ماه پیش
  • Leila

    3

    واای کاش یه پارت هدیه داشتیم 😊 عالی بود🌹👏

    ۶ ماه پیش
کپی شد!