پریا به قلم مرضیه نعمتی
پارت هفتاد و ششم :
به خانه که رسیدم کسی را ندیدم. به طرف یخچال رفتم و کمی آب برداشتم و نوشیدم. احساس خنکی کردم و عطشم فرو نشست. در خانه باز شد و چشمم به آریا افتاد. داخل آمد و با دیدن من پرسید:
ـ بچهها کجاان؟
ـ گفتم آوا بره دنبالشون. امروز کارم طول کشید.
سرش را به علامت متوجه شدن فرود آورد. نگاهم کرد و گفت:
ـ از سرکارت راضیای؟
در فکر فرو رفتم. تصمیم داشتم از روز بعد سرکار نروم و حتما آریا ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. شبهای یکشنبه، سه شنبه و پنج شنبه یک پارت از رمان رایگان میشه
۵ ماه پیشساناز
2💙💛💜🤎🩵💚🤍🧡🩶🩷❤️
۵ ماه پیشمیم
3فرنوش نکبت فرصت طلب، چند سال صبر کرده تا خودشون سرد شدن،الان آتو می گیره از پریا 😠🙏🏻
۵ ماه پیشاسرا
2کی اون تعقیب کرده ازطرف آریابوده اگه اینجورچرا🤔🙏💋💞
۵ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
فرنوش تعقیب کرده
۵ ماه پیشمریم
1شایدم کار فرنوشه
۵ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
👍
۵ ماه پیشزهرا
1ای بابا کاش میزاشتم رمان تموم شه بعد شروع میکردم🥲
۷ ماه پیشZ.k
3ای وای چرا آنطوری شد😟 من احتمال میدم کار خود امید بوده 🙃
۷ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔💔
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🕊پارمیدا
1چرا بسته اس ولی خیلی رمان خوشگلی پریا و آریا پیشنهاد میکنم حتما بخونید