پارت هفتاد و ششم :

به خانه که رسیدم کسی را ندیدم. به طرف یخچال رفتم و کمی آب برداشتم و نوشیدم. احساس خنکی کردم و عطشم فرو نشست. در خانه باز شد و چشمم به آریا افتاد. داخل آمد و با دیدن من پرسید:
ـ بچه‌ها کجاان؟
ـ گفتم آوا بره دنبالشون. امروز کارم طول کشید.
سرش را به علامت متوجه شدن فرود آورد. نگاهم کرد و گفت:
ـ از سرکارت راضی‌‌ای؟
در فکر فرو رفتم. تصمیم داشتم از روز بعد سرکار نروم و حتما آریا ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🕊پارمیدا

    1

    چرا بسته اس ولی خیلی رمان خوشگلی پریا و آریا پیشنهاد میکنم حتما بخونید

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. شبهای یکشنبه، سه شنبه و پنج شنبه یک پارت از رمان رایگان میشه

    ۵ ماه پیش
  • ساناز

    2

    💙💛💜🤎🩵💚🤍🧡🩶🩷❤️

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    فرنوش نکبت فرصت طلب، چند سال صبر کرده تا خودشون سرد شدن،الان آتو می گیره از پریا 😠🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    2

    کی اون تعقیب کرده ازطرف آریابوده اگه اینجورچرا🤔🙏💋💞

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    فرنوش تعقیب کرده

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    1

    شایدم کار فرنوشه

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👍

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    ای بابا کاش میزاشتم رمان تموم شه بعد شروع میکردم🥲

    ۷ ماه پیش
  • Z.k

    3

    ای وای چرا آنطوری شد😟 من احتمال میدم کار خود امید بوده 🙃

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۷ ماه پیش
کپی شد!