پارت صد و چهل و سوم :

***
درون پستوی آشپزخانه، دگر عطر خوش و لذید غذا نمی‌پیچید. رخسار کدر و بی‌حالش، در قاب شیشه‌ای مقابل ناگفته‌ها را عیان می‌ساختند. صدای جیغ آشنای لاستیک‌های اتومبیلی، باعث شد که از جلوی آینه کنار رود و به پا خیزد. پشت پنجره ایستاد و پرده را کنار زد. این‌ نقطه به حیاط دید بیشتری داشت. مثل شب‌های گذشته باز دیر به خانه برگشته‌ بود. دلش می‌خواست به طبل بی‌عاری بکوبد و بگوید هر چه بادا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    خسته نباشید خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    2

    چرا ماهی با دیدن هربار انیرعلی اینجور دست و پاشو گم میکنه بابا هریت کردی پاش بمون و زندگیت و راست ریست کن ، بنظرم اگه محبت کنه زندگی خوب میشه ، کاش یکم زندگیشون خوب بشه من واسه حسام ناراحتم 🥺 ممنونم ازت بانو رمانت بینظیره 😍❤️

    ۹ ماه پیش
  • هانا

    0

    عالی ممنون عزیزم رمانت بینظیره

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی قلمت مانا عزیزم 🙏🏻🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    عالی و بینظیر فقط حیف که پارتا کوتاهن میشه یکم پارتا رو طولانی کنین ممنون میشم نویسنده جونم 🙏😘❤️

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️