زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و چهل :
همه در حال خودشان بودند و کسی به او توجه نمیکرد. چشم گرداند که مادرش را مشغول صحبت با خاله دید. صبر کرد حرف زدنش تمام شود و بعد به سویش برود. سنگینی نگاهی رویش سایه افکند. به آرامی چرخید که چشم در چشم مجید مستوفی شد. با آن فاصله دوری که از هم داشتند، برق تأسف در دیدگانش، همانند خار بر جانش نشست. ترحم این یکی در کتش نمیرفت. نامزدش پس کجا بود؟ گوشهی لبش را جوید و از آن فضای خفقانآور خودش
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
هناسه
1ماه بانو جونم قصه نخور. دختر خونه پدر ی مدل گرفتاره و خونه شوهر مدلی دیگه. تو میتونی از بس مشگلات برا بیایی.
۹ ماه پیشفخری
0خدا قوت لیلا جون ممنون از رمان خوبت عالی بود قلمت مانا عزیزم 🙏🏻🌹❤
۹ ماه پیشهدی
0رمانتون عالیه عزیزم خیلی دوست دارم بدونم آخرش حسام و ماه بانو خوشبخت میشن یا این زندگی از هم میپاشه؟🥲
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سعادت
1و چقدر سخت است که درچینن شرایطی خودت را قوی نشان بده عالی و زیبا 🌸🌸