پارت صد و سی و هشتم :

در سکوت فقط توانست شیر را ببندد و کمر راست کند. حسام آستین‌های پیراهن سرمه‌ایش را تا زد و ریشخند‌زنان جلو آمد. بارقه‌ای از خشم و حس انتقام‌جویی در چشمانش می‌درخشید. سیگاری از جیبش درآورد و آتش زد.
- خلوت کردی استوار!
نفس سنگینش را با آه عمیقی بیرون فرستاد و روی جدول‌ بتنی باغچه نشست. دل و دماغ حرف زدن با کسی، از جمله با این مرد را نداشت. حسام چند کام از سیگار گران‌قیمتش گرفت و کت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالی بود عزیزم مانا باشی

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا,z

    0

    خسته نباشی بانو جانم قلمت مانا،💗❤️💗

    ۱۰ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی و بی نظیر 🥰🥰 تشکر

    ۱۰ ماه پیش
  • هناسه

    0

    عالییییییی بود خسته نباشی عزیزم❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • سوگند

    0

    عالی بود بانو جان

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️