پارت سی :

باز هم ساعت بود که پیش رفت و به دقیقه‌ای رسید که، میثاق، تکیه برداشته از صندلی فلزی، صاف نشست و چشم دوخته به صحرایی که با ابروانی کشیده شده سمت یکدیگر حینی که با دقت ماده‌ی سفید رنگ را درون کیسه می‌ریخت، هرازگاهی از گوشه‌ی چشم، مردی کناری‌اش را نگاه می‌کرد، کشش کجی به لب‌هایش داد.
چشم از صحرا و اخمی که از بابت دیدن مرد، مهمان چهره‌اش شده بود گرفت و دست سمتِ جیب شلوارش برد و ورق قر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آتانازدلارام

    0

    چقدر این دو تا کیوتن آخه گوگولی های من

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی بهم میان مگه نه🫠

    ۲ هفته پیش
  • نرگسم

    0

    چطوری میتونه بره خونش بمونه پول و چون تازه باهاش آشنا شده نمیتونه بگیره ؟!

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    تازه که با هم آشنا نشدن چند ماهی میشه ولی خب نخواسته از میثاق پول بگیره چون اون موقعی که از عزت پول گرفته تازه آشنا شده بودن، دقت کنی صحرا میگه تازه باهات آشنا شده بودم

    ۴ ماه پیش
  • آنیسا

    0

    شفیع مگه همون نبود که آدم هارو از پاشا می خرید یعنی این که الان پیش صحرا و میثاق همونه ؟

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه عزیزم شفیع برای میثاق و کیهان کار میکنه، اونی که تو میگی سمیعی هستش

    ۶ ماه پیش
  • اِنیگما

    0

    سوپرمن قراره حال عزتو جا بیاره😎😎

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😎😎

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    آدمهای سیریش حتی اگه از جلو قدمهات دورش کنی ولی باز یه جایی در زندگیت پیدا میشوند..خداکنه عزت قضیه اش تموم بشه و در آینده پاش باز نشه دوباره

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نگران نباش نمیذارم دوباره سمت صحرا بیاد😌

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    0

    عاشقتم صحرا تیکہ کلاممونم مثل ھمہ😁😁😁🤣🤣🤣برو بابا😁

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عه پس اینطور😂

    ۶ ماه پیش
  • الناز

    2

    همینه آدم واسه بقیه بد باشه عوضی باشه ولی واسه پارنترش باید بره باشه فرشته باشه اصلا اگه واسه همه عالم نامرد باشه بایدواسه پارنترش مرررررردددددد باشه مررررردددد🤗🤗

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا‌، میثاقم پیش صحرا همینه😂

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    2

    آخی صحرا نگران میثاقه🤭

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلاخره با هم رفیقن

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    3

    بدبخت پسره از داد های اینا دیوانه شد😂💔

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شفیع آخرش از دست این دو نفر دیوونه میشه😂

    ۷ ماه پیش
  • دلارام

    0

    وای عزیزم میثاق چقدر 😍😍 چقدر کنار هم با مزن کلکل کردنشون جالبه صحرا با همه بداخلاقیش کم میاره و اینکه خسته نباشی نویسنده جان حرف نداری

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره کل‌کل کردن‌شون شیرینه😂 ممنون عزیزم🥺

    ۸ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنون عزیزم زیبا و جذاب مثل همیشه. ای بابا تدابخیر کنه میثاق وعزت چه کنن الله اعلم

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، خدا به عزت رحم کنه😂

    ۹ ماه پیش
  • راز

    2

    اینا با هم قشنگن همچنین وقتی با همن من اون قسمت رو بیشتر دوست دارم

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی به هم میان بچه‌هام🥺🥺

    ۹ ماه پیش
  • سوگند

    3

    وای چه هیجان انگیز بانو جان واقعا رومان زیبای نوشتید 😍 😘

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم🥺

    ۹ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    پارت قشنگی بود خیلیی از وقتایی که صحرا و میثاق پیش همدیگه اند خوشم میاد شیرینه بهم میان بنظرم. مرسی بابت پارت هدیه عالییی بود خسته نباشی🥰

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    رابطه‌شون با همدیگه خیلی قشنگه، مرسی عزیزم🥰

    ۹ ماه پیش
کپی شد!