بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت سی و نهم :
وقتی وارد دنیای مالکونها شدم، همه چیز مثل آب و آتش بهم ریخته بود؛ زمین و آسمان، زمان و فضا، هیچ چیز طبیعی نبود. مه سبز و نورهای خیرهکننده دورم میچرخید و من، با دستان خونآلود و قلبی که مثل طبل میکوبید، در حیرت ایستاده بودم. ناگهان مردی از میان نور ظاهر شد، قامتش بلند و چشمانش مثل دو ستاره در تاریکی میدرخشید، با هیئتی عظیم و هیبتآور.
– و باید حقیقتو بدونی، من آزرینم خادم قسم
لطفا صبر کنید...

دال
1شگفت انگیزه،هرچی تا حالا درباره ویلیام می دونستیم همش پر،حتی اسمش 😮😮😮🙏🏻💚