غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت بیست و نهم :
امروز، حس میکنم هوا بوی آغاز گرفته. یزدان جلوی در ایستاده بود، با آن لبخند آرامشبخش و نگاه مطمئنش. نمیدانم چرا، اما همین نگاه برایم مثل قول بود… قول اینکه دیگر هیچچیز تلخ گذشته را یادم نخواهد آورد.
با هم راه افتادیم به سمت بازار، و از همان لحظهای که پا گذاشتیم داخل کوچههای پرجنبوجوشِ آنجا، حس کردم در دنیای دیگری هستم. مغازهها پر از رنگ سفید و طلایی بودند؛ قندهای تزیین
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

رزا
2وای بلاخره به آرامش رسید نویسنده جان عالی بود یه سوال ادامه داره یا پایان یافته ؟