پارت بیست و نهم :

امروز، حس می‌کنم هوا بوی آغاز گرفته. یزدان جلوی در ایستاده بود، با آن لبخند آرامش‌بخش و نگاه مطمئنش. نمی‌دانم چرا، اما همین نگاه برایم مثل قول بود… قول اینکه دیگر هیچ‌چیز تلخ گذشته را یادم نخواهد آورد.
با هم راه افتادیم به سمت بازار، و از همان لحظه‌ای که پا گذاشتیم داخل کوچه‌های پرجنب‌وجوشِ آنجا، حس کردم در دنیای دیگری هستم. مغازه‌ها پر از رنگ سفید و طلایی بودند؛ قندهای تزیین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رزا

    2

    وای بلاخره به آرامش رسید نویسنده جان عالی بود یه سوال ادامه داره یا پایان یافته ؟

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    ادامه دار عزیزم هفته بعد میزارم

    ۹ ماه پیش
  • صدف

    2

    خداروشکر که عاقبت بخیر شدن😍🥰امیدوارم همینجور خوش و خرم باقی بمونن💞

    ۹ ماه پیش
  • ماهرخ

    1

    عالی خدا قوت

    ۹ ماه پیش
  • راز

    4

    عالی بود بلاخره یکی شدن این گلای قشنگ

    ۹ ماه پیش
کپی شد!