غم بار به قلم فاطمه سیاوشی
پارت بیست و هشتم :
چند روز از آن شب کافهی شببو گذشته بود، و من هنوز درگیر وزنهی نامرئی کلمات یزدان بودم.
درست زمانی که فکر میکردم تنهایی در این افکار غرق شدهام، زنگ در به صدا درآمد.
مهدی بود.
بدون مقدمه، با صورتی که از بیخوابی و نگرانی کشیده شده بود، شروع به حرف زدن کرد.
_ترانه، خواهش میکنم گوش کن. میدونم شاید باورت نشه، ولی تمام اون مدت… تمام کاری که کردم، حتی وقتی دور بودم،
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
رزا
3آخیش چه احساسی و قشنگ من تو این قصه بسیار غصه خوردم برای ترانه خوشحالم که به آرامش رسید ممنون از قلم زیبات
۹ ماه پیشزهرا z
1خسته نباشی نویسنده توانا قلمت مانا کاش یه پارت هدیه داشته باشیم 🙏💯💕❤️💕
۹ ماه پیشزهرا
2چه زیبا و خوب ، ممنونم ازت عزیزم ، امیدوارم دیگه مهدی اذیتشون نکنه ،، خیلی خوبه ک ترانه همه چیزو پذیرفته و داره اتفاقای خوبی میفته
۹ ماه پیشراز
3چقد قشنگن اینا با هم
۹ ماه پیش
فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان
بچه ها پارت رو خوندین نظرتونو برام بنویسین نظرا کم شده بهم انرژی بدین 😍🥰
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

صدف
1خداروشکر که ترانه بلاخره داره به ارامش میرسه😍🥰امیدوارم یزدان قدرشو بدونه💞البته من دلمم برای مهدی خیلی سوخت😒🥲