پارت بیست و هشتم :

چند روز از آن شب کافه‌ی شب‌بو گذشته بود، و من هنوز درگیر وزنه‌ی نامرئی کلمات یزدان بودم.
درست زمانی که فکر می‌کردم تنهایی در این افکار غرق شده‌ام، زنگ در به صدا درآمد.
مهدی بود.
بدون مقدمه، با صورتی که از بی‌خوابی و نگرانی کشیده شده بود، شروع به حرف زدن کرد.
_ترانه، خواهش می‌کنم گوش کن. می‌دونم شاید باورت نشه، ولی تمام اون مدت… تمام کاری که کردم، حتی وقتی دور بودم،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدف

    1

    خداروشکر که ترانه بلاخره داره به ارامش میرسه😍🥰امیدوارم یزدان قدرشو بدونه💞البته من دلمم برای مهدی خیلی سوخت😒🥲

    ۹ ماه پیش
  • رزا

    3

    آخیش چه احساسی و قشنگ من تو این قصه بسیار غصه خوردم برای ترانه خوشحالم که به آرامش رسید ممنون از قلم زیبات

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا قلمت مانا کاش یه پارت هدیه داشته باشیم 🙏💯💕❤️💕

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    2

    چه زیبا و خوب ، ممنونم ازت عزیزم ، امیدوارم دیگه مهدی اذیتشون نکنه ،، خیلی خوبه ک ترانه همه چیزو پذیرفته و داره اتفاقای خوبی میفته

    ۹ ماه پیش
  • راز

    3

    چقد قشنگن اینا با هم

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    بچه ها پارت رو خوندین نظرتونو برام بنویسین نظرا کم شده بهم انرژی بدین 😍🥰

    ۹ ماه پیش
کپی شد!