آفند درد به قلم معصومه علیایی
پارت دویست و چهل و سوم :
تلاشش در برابر بغضی که پا کرده در یک کفش، خواهان پیروزی بود، هیچ شد و دست آخر، قطرهای اشک بود که به سرعت جان گرفته روی گردی مردمکش، آرام روی گونهاش چکید تا همزمان با فروریختن سد مقاومتش، ته ماندهی قوایش از بین رفته و سُر خورده و روی زمین بشیند. چنان مظلوم، با چند قدم فاصله از ورودی اتاق عمل، چون لشکری شکست خورده، با چهرهی غرق در آشفتگی و دلواپسی، نشسته بود که هر که از دور میدیدش، Ù

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم واقعا زیبا خداروشکر به هوش اومد بگردم محمد چقدر عذاب کشید تا بیداربشه