پارت دویست و چهل و سوم :

تلاشش در برابر بغضی که پا کرده در یک کفش، خواهان پیروزی بود، هیچ شد و دست آخر، قطره‌ای اشک بود که به سرعت جان گرفته روی گردی مردمکش، آرام روی گونه‌اش چکید تا همزمان با فروریختن سد مقاومتش، ته مانده‌ی قوایش از بین رفته و سُر خورده و روی زمین بشیند. چنان مظلوم، با چند قدم فاصله از ورودی اتاق عمل، چون لشکری شکست خورده، با چهره‌ی غرق در آشفتگی و دلواپسی، نشسته بود که هر که از دور می‌دیدش، Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    ممنونم واقعا زیبا خداروشکر به هوش اومد بگردم محمد چقدر عذاب کشید تا بیداربشه

    ۱۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون ازت، آره بگردم بچه‌ام مرد و زنده شد رسما🥲

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️