پارت دویست و چهل و چهارم :

محمد لبخند پر رنگی زده، زیر لب تشکر کوتاهی کرد و سپس قدومش را سمت در کشاند. ایستاده مقابل در، دستی به موهای بهم ریخته‌اش کشید و قدری که مرتب‌شان کرد و چند تار مو جسته از لای انگشتانش، روی پیشانیش افتادند، دستش را سمت دستگیره‌ی نقره‌ای رنگ برد و نفس حبس سینه‌اش کرد. دستگیره که میان دستش فشرده شد، لحظه‌ای چشمانش را روی هم فشرد و سپس همزمان با باز کردن چشمانش و رها کردن نفسی که مابین سین

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    رمان زیبایی بود ممنون از نویسنده رمان😍😍

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون از شما که خوندی عزیزم🥺

    ۵ ماه پیش
  • ساحل

    0

    رمانتون عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون از وقتی که گذاشتین🥰🥰

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    0

    رمانی سرشار از درس زندگی و بازی سرنوشت. قلمت همیشه سبز باشه معصومه جان

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، خوشحالم رمان رو دوست داشتی🥺

    ۶ ماه پیش
  • ....

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بهمن که فرار کرد رفت، مهرانم گرفتن و اعتراف کرد که خشایار رو کشته و با کارایی که کرده حکمش مشخصه چیه،بهزاد هم محمد گفت که پیگیر کاری که با همتا کرد میشه، اینطوری در نظر میگیریم که توی این دو سال بهزاد هم به سزای اعمالش رسید

    ۶ ماه پیش
  • دریا

    0

    خانم نویسنده عزیز خیلی از اینکه این رمان رو شروع کردم خوشحالم و خیلی از شما ممنونم که این رمان ر شروع کردی و تصمیم گرفتی لحظه های پر فراز و نشیبی رو برامون رقم بزنی امیدوارم همیشه قلمت ماندگار باشه🌱و ممنون.

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم ازت ممنونم که رمان رو خوندی و با نظراتت باعث شدی ذوق کنم، ممنون از همراهیت، خوشحالم که کلماتم به دلت نشستن

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    0

    واقعا عالی بود بود دستتون درد نکنه ممنون از رمان قشنگتون

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون از شما که وقت گذاشتی و رمان رو خوندی🥰

    ۷ ماه پیش
  • حنانه

    0

    خانم نویسنده خیلی راضیم ازت😂❤ فقط الان رفتم تو مرحله افسردگی بعد از رمان خوب

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که رمان رو دوست داشتی، ممنون ازت که رمانو خوندی و نظرت رو گفتی🥺🥺

    ۸ ماه پیش
  • حنانه

    0

    چند روزی که داشتم این رمانو میخوندم انقدر قلمتون قوی بود که کاملا تو داستان غرق شده بودم و خیلی دوسش داشتم

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم ممنون که وقت گذاشتی و رمان رو خوندی🥺

    ۸ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنونم زیبا بود خیلی خیلی. وای تموم شد دلم خیلی تنگ میشه براشون. آخ که به خاطر اون خشایار لعنتی این بیچاره دوسال موند تو زندان ودوسال بازدوربودن ازهم. خداروشکر رسیدن به هم. موفق باشید خانم علیایی عزیز

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره مجبور شد دو سال رو تحمل کنه،ممنون ازت که همراهم بودی، خیلی خوشحالم که مخاطب خوبی مثل تو همراه من و رمانم بود🥺

    ۸ ماه پیش
  • محرابی

    1

    واقعا رماناتون عالیه مگه میشه همراهتون نبود. عزیز دلین

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون ازت🥰

    ۸ ماه پیش
  • راز

    0

    دلم برای همشون تنگ میشه آفند درد واقعا تموم شدخسته نباشید بانو جان خوش قلم

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دل منم براشون تنگ میشه🥲 آره دیگه تموم شد، مرسی ازت که همراه بودی عزیزم🥰

    ۸ ماه پیش
  • رزا

    0

    واب بلاخره یه نفس راحت کشیدیم دست مریزا د نویسنده جان عالی بود

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دیگه راحت شدین از دستم😂😂 ممنون عزیزم🥺

    ۸ ماه پیش
  • رزا

    0

    نفهمیدم دوسال زندان برا چی مگه بی گناهیش ثابت نشد

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خاطر مدارکی که از خشایار داشت و به نفع خودش استفاده کرده بود، درباره‌اش که تحقیق کردم دیدم نوشته چند سالی زندان داره

    ۸ ماه پیش
  • Z.k

    1

    عالی بود بانو جان خیلی لذت بردیم چقدر با همتا غصه خوردیم با محمد از دوری همتا رنج کشیدیم ولی عاقبت خوشبختی به هر دو رخ نمود . قلمتون مانا دستتون طلا الهی همیشه شاد وسلامت باشید .🥰🥰🥰

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم خوشحالم رمان رو انقدر دوست داشتی و همراهم بودی، ممنون ازت🥺

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    واقعا خودم وقتی میزان علاقه و ذوقم نسبت به آفند درد رو حس میکنم شوکه میشم خیلی عالیه خسته نباشی قلمت مانا ( منتظر رمان های بعدی هستیما🫠😎)💫✨️

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دیگه ببین من چه ذوقی میکنم از این همه لطف و علاقه‌ات به آفند درد🥺🥺

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    و اینم مطمئنم رمان جمجمه شیطان هم خیلی جذاب و خفنه من عاشق قلمتم و مطمئنم عالیه و ازش حمایت میکنم چون واقعا لایقشه امیدوارم یه روز آفند درد به چاپ برسه و قطعا اگه شد بهمون خبر بده من با تمام وجودم ذوق خریدش رو دارم دیدنش تو کتابخونه اتاقم شیرینه🥰😍 خلاصه که خیلیی ازت ممنونم عشقی🥹❤️💗💞 تشکر فراوان

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون که جمجمه ی شیطان رو هم میخونی و حمایتم میکنی، ایشالله هر وقت چاپ شد توی پیجم خبر میدم و باعث افتخاره که کتابمو داشته باشی🥺

    ۸ ماه پیش
کپی شد!