پارت دویست و چهل و دوم :

چشم از اسلحه گرفت و به فرش زیر پایش که بی نصیب از آن سرخی نمانده بود خیره ماند.طرح سرخی‌شان که عسلی چشمانش را پر کرد، مهران بود که تعلل را بیش از آن جایز نداشت و دستگیره را فشرد و در را رو به داخل هل داد. قامت خشایار که پشت به او ایستاده و گردنش را قدری رو به پایین کج کرده بود روی چشمانش نقش بست، نگاه به رد خونی که از گردن او به پایین کشیده شده و یقه‌ی پیراهنش را که از بالای یقه‌ی کت مشخص بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    واقعا تو این شرایط قوی بودن سخته ولی محمد قصه تاقت میاره🥲

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بگردم برا بچه‌ام

    ۹ ماه پیش
  • ....

    1

    وای نه حالا که نه خشایاری هس نه رضا بزار اینابه عشق وزندگیشون برسند🙏 همتا بلندشودخترخوب🥰

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    الان دیگه مانعی برای بهم رسیدن‌شون نیست و فقط کافیه حال همتا خوب شه

    ۹ ماه پیش
  • رزا

    1

    وای چه پارتهای دردناکی کاش تموم شه این دوران سخت و غم انگیز برا محمد وهمتا

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    تموم میشه

    ۹ ماه پیش
  • محرابی

    1

    عالی عالی عالی هرچی بگم بازم کمه. ای بابا یک خبری بدین دیگه هم منهم محمد دق کردم از بی خبری چی شد همتا

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون ازت، نگران نباش پارتای امروز از همتا خبر میدن

    ۹ ماه پیش
کپی شد!