آفند درد به قلم معصومه علیایی
پارت دویست و چهل و یک :
سعید که نگاهش را دوخته بود به دستان سفید شدهی او، ترجیح داد سکوت کند تا مهران خود لب باز کرده و از آنچه که بین او و موحد گذشته بود بگوید.
ثانیهها از بر هم میگذشتند و مهران بود که با نفسهایی عمیق که هم نشان از خشمش میدادند و هم اضطرابش، نگاه به میز دوخته و سکوت کرده بود. درون سرش هزاران هزار فکر و هزاران هزار حرف میچرخیدند، هر لحظه، به نوبت چهرهی خشایار و بهمن مقابل چشمانش نقØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره خیلی دیر گفت و همتا سر هیچی به این روز افتاد🥲
۱۱ ماه پیشفاطیما
1این رمان طوریه که هر چقدر از جذاب بودنش بگم کمه و اصلا قابل توصیف نیست حتما بخونیدش هم عاشقانه ای و هم تراژدی برای من ترکیب فوق العاده ای بود خوندنش✨️💕 فکر کنم بعد تموم شدنش افسردگی بگیرم . و قطعا بعد تموم شدنش میشینم از اول میخونمش :)🥹🫠 خلاصه که خوندن این رمان برام تجربه فوق العاده محشری بود
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شاید ندونی ولی خوندن پیامات همیشه باعث میشه ذوق کنم و خوشحال شم، خدا رو هزار بار شکر میکنم به خاطر مخاطبای قشنگی مثل شماها🥺 یه دنیا مرسی ازت عزیزم، خودمم از الان افسردگی تموم شدن رمان رو گرفتم🥲
۱۱ ماه پیشفاطیما
1وای عالی بود واقعا سکانس عاشقانه آخرش کوتاههه؟ نه دوست دارم چند پارتی باشه 😭 عالی بود میترسم همتا بهوش نیاد و آخرش...😢 پارت هدیه نداریمم؟🫠 مرسی عزیزم مثل همیشه پارت حرف نداشت💕😊 چند پارت دیگه تموم میشه؟ اصلا دوست ندارم تموم بشه ولی نمیشه کاریش کرد واقعا عاشق رمانتم توصیف نشدنیه برام:)🎀✨️❤️
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کلا فک کنم ۳ پارتش مونده باشه، عزیزم مرسی ازت که تا الان همراه رمان بودی🥺
۱۱ ماه پیشزینب
0منم دوستت دارم بعد این همه استرس سکانس عاشقانه داشته باشیم. اونم چند پارت
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دیگه آخرای رمانه🥲
۱۱ ماه پیش....
0مثل همیشه بیست👌 وای توراخدا معصومه جون همتابه هوش بیاد
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم، به هوش بیاد؟ میگم به هوشم نیومد نیومدا🙄😂
۱۱ ماه پیشزهرا z
0خسته نباشی نویسنده جونم 😘🙏😘❤️❤️
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۱۱ ماه پیشراز
0عالی مث همیشه
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۱۱ ماه پیشبهار
0مثله همیشه عالیییییییئییییی
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون ازت عزیزم🥰
۱۱ ماه پیشسارن
0سکانس عاشقونه نداریم؟؟؟ بینظیر بود معصومههههه
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
داریم؟ نداریم؟ نمیدونم که🙄 اول صبر کنیم ببینیم اصلا همتا چی میشه🙄 ممنون عزیزم🥺🥺
۱۱ ماه پیشسوگند
0اولین کامنتتتتتتتتتتتتتتتتت
۱۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😍😍
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم زیبا بود. بلاخره مهران اعتراف کرد ولی خبلی دیر که همتای بیچاره به این روز افتاد