اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و سوم :
همان وقت بیرون از خانه باران ماشینش را زیر درخت بلند و تنومند قدیمی پارک کرد و کوله ی زیتونی رنگش را روی دوش انداخت و از ماشین پیاده شد. به آسمان ابری و گرفته ی شهر نگاهی انداخت و سلانه سلانه و بی انگیزه به سمت خانه رفت. قدمهایش سست و بی جان بود. پیش از این، وقتی پا به خانه میگذاشت بهار اولین کسی بود که از چهاردیواری خلوتش دل میکند و به استقبال مهربان ترین آجی دنیا میرفت. دستانش را به گردنش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
