پی یار به قلم الهام فتحی
پارت چهل و سوم :
اگر می پرسیدم چه کسی است؟! لابد می گفت مهسا و من نمی خواستم قبح دروغ گفتن پیش من برایش رنگ ببازد.
ناگزیر سکوت کردم.
اما بماند که موریانه از سر و هیکلم بالا می رفت و دلشوره روی دلشوره روی تن و بدنم می ریخت.
-فکر کنم همین خیابونه است.می خوای تو همین جا وایسا..
همان طور که فرمان را پیچاندم، با چشم های گرد شده خیره اش شدم.
-قرارمون چی بود؟
-یادمه..ولی زشته به خدا. مگه مÙ
لطفا صبر کنید...
