پی یار به قلم الهام فتحی
پارت چهل و چهارم :
-حرفت و می زنی بابک یا قطع کنم؟
اعصابم متشنج می زد.
می خواستم سریعتر فرانک را بگیرم. از قرار یک ساعتمان ده دقیقه هم گذشته بود.
-خدا شانس بده که تو پشت سرشم هواش و داری. شبیه من نیستی که یه بار این ته تغاری داییت سر تا پام و قهوه ای کرد. وگرنه حالم و می فهمیدی.
سرم به تاسف تکان خورد و لبم به تو کشیده شد.
-بی خیال نمیشی نه؟
-منو که می شناسی، تا تلافی نکنم دلم آروم نمی گیر
لطفا صبر کنید...
