پی یار به قلم الهام فتحی
پارت چهل و یک :
بلند شدم که همزمان با من ایستاد.
-با اینکه دلم می خواد با همه ی توان باهات مخالفت کنم، ولی چاره ای ندارم..اما تولد یک ساعت خیلی کمه..
-زیادم هست با این اوضاع. تصمیم با خودت. تازه بعیدم نیست باهات بیام داخل باغ. اینم در نظر بگیر.
خواستم دیگر قیل و قال این بحث را جمع کنم که فریال از خانه اشان بیرون زد.
یک بافت کوتاه را روی شانه اش انداخته بود.
حواسم پرت او شد، که دو دست
لطفا صبر کنید...
