پارت پانصد و بیست و یک :

همان لحظه فهمیدم چرا سال‌ها، هر بار که به افق نگاه می‌کردم، حس می‌کردم چیزی جا مانده. آن افق، خودش بود.
لبخند زد، و انگار با نگاهش گفت: «من مال توام.»
لب‌هام خشکشون زد، اما قلبم فریاد می‌کشید. خم شدم؛ بوی موهایش، بوی خانه‌ی گم‌شده‌ی من بود. آهسته در گوشش گفتم:
- من وسط دریاها با طوفان جنگیدم، با تنهایی دست و پنجه نرم کردم، اما هیچ‌وقت این‌قدر بی‌قرار نبودم. کنار تو... من از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!