پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و بیست و یک :
همان لحظه فهمیدم چرا سالها، هر بار که به افق نگاه میکردم، حس میکردم چیزی جا مانده. آن افق، خودش بود.
لبخند زد، و انگار با نگاهش گفت: «من مال توام.»
لبهام خشکشون زد، اما قلبم فریاد میکشید. خم شدم؛ بوی موهایش، بوی خانهی گمشدهی من بود. آهسته در گوشش گفتم:
- من وسط دریاها با طوفان جنگیدم، با تنهایی دست و پنجه نرم کردم، اما هیچوقت اینقدر بیقرار نبودم. کنار تو... من از
لطفا صبر کنید...