پارت پانصد و نوزده :

عرشه خلوت شده بود. بیشتر خدمه در بخش‌های خودشان بودند؛ فقط گاه‌گاهی قدمی یا فریادی کوتاه از دور در گوشه‌ای می‌لغزید. کنار نرده ایستاده بودیم؛ نسیم خنک دریا صورتم را نوازش می‌داد و بوی شور آب همه‌جا را پر کرده بود.
کوروش با چهره‌ای جدی و در عین حال آرام به افق خیره شده بود. نور غروب خط‌های صورتش را برجسته می‌کرد و نگاهش مثل نقشه‌ای از روزهای دریا جلویم گسترده بود. دستم را در دستش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!