پارت پانصد و هفده :

ملوانانی که سرگرم کار بودند، با دیدن کوروش احترام گذاشتند و سلام نظامی دادند. رد غرور در نگاهش درخشید و لبخند بی‌اختیار روی لبم نشست. در همان لحظه، بیش از هر زمان دیگری به او بالیدم.
کوروش لحظه‌ای مکث کرد، برگشت و چشم در چشمم دوخت:
- خب، خانم دریانورد... از همین حالا اینجا خونه‌ی دومته.
شیطنتی پنهان روی لبم نشست. سرم را کمی خم کردم و با ذوقی که نمی‌شد پنهان کرد، پاسخ دادم:
-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!