پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و شانزده :
کوروش با لبخند رضایت کنارم ایستاده بود؛ درست شبیه کسی که پس از سالها غربت، دوباره به خانهی حقیقیاش بازمیگردد. برق نگاهش وقتی به کشتی دوخته میشد، بیهیچ تردیدی نشان میداد دریا برای او تنها شغل نیست؛ عشقی است که ریشه در جانش دارد.
صدای پرهیجانش در گوشم نشست، لرزی خفیف در تنم انداخت:
- حنای من... این همون جاییه که همیشه برات تعریف میکردم، جایی که همهی رویاهام باهاش گر
لطفا صبر کنید...