پارت پانصد و پانزده :

چند روز توی بندر مثل برق و باد گذشت. هر صبح با بوی دریا و صدای مرغان دریایی بیدار می‌شدم و هر شب با خستگی خوشایند از گردش‌ها و بازار و قدم‌زدن‌های ساحلی، کنار کوروش روی تاب حیاط می‌نشستم.
و حالا روز موعود رسیده بود.
چمدان‌ها آماده کنار در ایستاده بودند. دلم مثل پروانه‌ای در قفسه‌ی سینه‌ام می‌لرزید؛ هیجان و ترس در هم آمیخته بودند و شوقی خاموش‌نشدنی در رگ‌هایم جریان داشت. سا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!