پارت پانصد و سیزده :

تا غروب توی شهر گشتیم. وقتی برگشتیم خونه‌ی کوروش، هوا تاریک شده بود. خانه‌مان ساده و صمیمی بود؛ پر از وسایل دریانوردی، عکس‌هایی از سفرهای مختلف کوروش و چند قاب عکس از او و من. بوی دریا حتی اینجا هم بود، انگار توی دیوارها نفوذ کرده باشد.
کوروش چراغ آباژور را روشن کرد و نور گرم و ملایمی اتاق را پر کرد. هر دوی‌مان خسته بودیم، اما از آن خستگی‌هایی که شیرین و دلچسب هستند. روی فرش نشستیم،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!